تبليغاتX
قصه ی عشق <body>
شنبه 19 مرداد1387

برای تو می نویسم

 

نمی دانم امشب کبوتر افکارم بر کدامین بام گشوده در

غبار نشسته که واژه ها برای یاری ام راه را گم کرده اند

تنها میدانم در این گم گشتگی باید از تو بنویسم .

عزیز ترینم ! قلبم را فرش زیر پایت می کنم

و نور چشمانم را فانوس دریای مهربانیت

دوست گمگشته و سنگ صبور من

 

برای تو می نویسم جون دلم   . برای تویی که عاشق بودن و عاشقونه نوشتن رو یادم دادی   . برای تو می نویسم ... هرچند واژه های نخ نمای من قابل زیارت چشمای تو رو ندارند  . برای تویی می نویسم که گاهی از وصف صداقت و سادگیت عاجز می مونم  . خدامونو شکر می کنم که هر چی فکرمی کنم همه ی راه هام به تو ختم میشن  . انگار نمی تونم یه لحظه از یادت فاصله بگیرم  . نمیدونم ... انگار بهم این باور رو دادی که راس راسکی ازاون وقتی که اولین جملات قصه ی عشق رو نوشتم تا حالا خیلی بزرگ شدم  ... راستی یادته اولین جملاتم چی بود  ؟ من که خوب یادمه :

 

« به نام پیوند دهنده ی قلبها که محبـت را موجـب عشق و عشق را سـبب دوستی قـرار داد و از بـهر آشنایـی هـا و از بـخت مقــدر دل دسـتان را به یکدیگر پیــوند داد و تکلم را حلقه ی زنجیر محبت ونـشــــر احـسـاسـات عـاشـق و مـعـشـوق قـرار داد چـنـانـکــه در دنـیـــا هـیـچ کـس نسبت به دوست احساس بی نیازی نخواهد کرد ...  »

 

جون دلم انگار داره باورم میشه تو هم خیلی تغییر کردی  ... انگار حقیقت اینه که اصلا ما همو شناختیم تا تغییر کنیم و خیلی حقایق رو کشف کنیم  ... انگار از وقتی که همدیگه رو دیدیم همه چیزو بیشتر جدی می گیرم  ... خدامونو شکر می کنم که احساس می کنم دارم رویاهامو به حقیقت پیوند میزنم . خدامونو شکر می کنم که هر چی دارم و ندارم از اون مهربونِ با سخاوته  !  هر دفعه یاد این می افتادم که قصه ی عشق بدون مطلب مونده دلم میگرفت ولی حالا یکم دلم خنک شد . صابر میدونی به چی فک می کنم ؟ به اینکه من چقدر خوشبختم ، چقدر آزادم ، چقدر بی قید و بندم ، چقدر ناشکرم ، چقدر ناسپاسم ، چقدر آرزومندم  ، چقدر چقدر چقدر حقیقتاً چقدر دوستت دارم  ! چقدر با لوس کردن خودم و ناز کردن برات گاهی اذیتت می کنم . الانم میخوام بهت قول بدم که دیگه برات ناز نمی کنم ... تو هم یه بار تو دلت برای خودت نگی خدا رو شکر و یا چی بهتر از این هااااا ... آخه خودت که بهتر از خودم میدونی که دارم الکی میگم . درسته که رویای تو خیلی سر خوش و مسته ، ولی با این حال نمی تونه هراس و دلهره ی از دست دادنت رو انکار کنه ... ولی همچنان باورش اینه که حالا هم که سیب گاز زده ای دستمونه که نمیدونیم از کجا اومده و باید چیکارش کنیم   ، اون مهربون با سخاوت خودش به دادمون میرسه و راهنماییمون میکنه  ... البته به شرط صداقت  و لیاقت  ! به شرط کنار گذاشتن تعصبات غلط  ، به شرط نترسیدن  و دلیری داشتن  ، به شرط عقل و منطق و سنجیده عمل کردن  و خیلی چیزهایی که خودمون باید درکش کنیم ...

میدونم دوست نداری اینجا برات بنویسم  ... اینجایی که کلی برامون دردسر شد  ... اینجایی که هنوزم به مرحمت بعضی ها امن نیست  ، ولی اینم میدونم که درکم میکنی که چقدر قصه ی عشق رو دوست دارم و باهاش بهترین خاطراتمو سپری کردم ... دوست ندارم بیشتر از این پا رو خواسته هات بذارم و امیدوارم همین قدرش رو هم ببخشی و یا به قول خودت معذرت ! سعی می کنم از این به بعد مثل همیشه ها چراغ کلبه ی گرم و کوچیک خودمون رو روشن نگه دارم  .

حرف آخرم اینکه : مهم نیست تقدریر برامون چی رقم میزنه ، میدونم آخر قصه ی ما همونی میشه که خودش میخواد ... این یعنی هرچی که پیش بیاد برنده ایم و رو سفید از اینکه زیر قولهایی که بهش ( به همون مهربون ترینه )دادیم نزدیم ! بازم مثل همیشه ها ، مثل تو ، مثل همونایی که رستگار شدند ، مثل همونایی که مشتاق رستگاریمون هستند ؛ صابرم  !

 

 

آرزویم اینست :

 

نتراود اشک در چشمان تو هرگز

 

مگر از شوق زیاد

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

 

و به اندازه هر روز

 

هر لحظه

 

تو عاشق باشی

 

عاشق آنکه تو را می خواهد

 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

 

و تو را دوست بدارد

 

به همان اندازه

 

که دلت می خواهد

 

 


1:56 | یه دختر خیس بارون






قصه ی عشق